داستانهای خواندنی

داستان زیبای “خاطره معلم”

داستان زیبای “خاطره معلم”

داستان زیبای “خاطره معلم” چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری . ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان زیبا و تامل برانگیز فداکاری زنان

داستان زیبا و تامل برانگیز فداکاری زنان

داستان آموزنده.داستان من.داستان بلند.داستان زیبا.معنی داستان.داستان کودکانه داستان افسانه فداکاری زنان داستان عشق و فداکاری شیرزنانی که مردانگی را معنا کرده اند از زمان های قدیم ماندگار هستند و هربار بازگویی آنها انرژی دو چندان به خواننده می بخشد،در این بخش از سرگرمی سایت نمناک داستان افسانه فداکاری زنان آلمانی که همسران خود را به دوش کشیده اند روایت شده،خواندن این داستان جالب خالی از لطف نیست. ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان زیبا حضرت عیسى همراه رفیق دنیا پرست

داستان زیبا حضرت عیسى همراه رفیق دنیا پرست

داستان زیبا حضرت عیسى همراه رفیق دنیا پرست بعد از آن، حضرت خطاب به آن آهو بره کشته شده کردند و فرمودند: قم باذن الله، بلند شو به اذن خدا آهو بره زنده شد و رفت.حضرت با رفیق خود راهى شدند بعد حضرت فرمود: بحق آن خدایى که این آیه بزرگ را به تو نشان داد بگو که آن قرص نان را که برداشت گفت: نمی‏دانم (انسان گرفتار دنیا است و مال دنیا، ببینید این شخص چقدر و چند دفعه دروغ بگوید شاید به دنیا برسد) خلاصه پس از آن دوباره راهى شدند رسیدند به روى آب...

ادامه مطلب

قصه کودکانه ملخ طلایی

قصه کودکانه  ملخ طلایی

قصه  زیبا کودکانه و زیبای ملخ طلایی می تونید در  ادامه مطالعه کنید :   روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند. او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.او کشاورز بود و هر روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری مستمندان می شتافت. یک روز عصر...

ادامه مطلب

داستاک؛ آلزایمر چیز بدی هم نیست!

داستاک؛ آلزایمر چیز بدی هم نیست!

عصرایران: چمدونش را بسته بودیم،با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بودکلا یک ساک داشت ،کمی نون روغنی، آبنات، کشمش ،چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی … گفت: “مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!” گفتم: “مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن.” گفت: “کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا می...

ادامه مطلب

داستانک؛ برخورد امیرکبیر با شاعر چاپلوس

داستانک؛ برخورد امیرکبیر با شاعر چاپلوس

پارسینه: میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی از شاعران بزرگ دربار فتحعلیشاه و دربار محمدشاه با لقب «حسان‌العجم» و اوایل سلطنت ناصرالدین شاه بود.او شاید اولین شاعر ایرانی است که به زبان فرانسه تسلط داشت و در ریاضیات، کلام، حکمت و منطق نیز استادی مسلم به شمار می‌رفت ۱۶۵ سال پیش از این او چکامه بلند و غرّایی در مدح و ثنای امیر کبیر سروده و در وصف امیر، او را جانشین وزیر ظالم قبلی یعنی حاج میرزا آقاسی نامیده بود: «به جای ظالمی شقی، ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه دوست خوب

داستان کوتاه دوست خوب

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد». ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان آموزنده پسرک واکسی

داستان آموزنده پسرک واکسی

داستان زیبای پسرک واکسی ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن ...

ادامه مطلب

داستان زیبای «این قانون بیمارستان»

داستان زیبای «این قانون بیمارستان»

پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: «خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد.» پرستار گفت: «این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید.» ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان آموزنده ی صد دلاری

داستان آموزنده ی صد دلاری

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستانی زیبای بیمارستان روانی!

داستانی زیبای بیمارستان روانی!

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‏‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‏‎دادند. ادامه مطلب

ادامه مطلب