باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه » بخش دانلود » دانلودرمان فرستاده از mehrsa-m با فرمت pdf,apk,java,epub

دانلودرمان فرستاده از mehrsa-m با فرمت pdf,apk,java,epub

6589

عنوان کتاب:فرستاده

نویسنده:مهرسا.م

تعداد صفحات پی دی اف: ۶۰۸

تعداد صفحات جاوا: ۲۶۸۳

وبسایت نویسنده(منبع):

www.mehrsa-m.ir

 

خلاصه:باران دختر خیالبافیه که در یک خانواده متوسط زندگی می کنه..یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره…برادرش خیلی غیرتیه …باران و خواهرش بیتا با هم به کلاس نقاشی میرن..باران فکر می کنه که رئیس اموزشگاه آقای فلاح از اون خوشش میاد و اونم همین طور..سعی می کنه سر بسته به خواهر بگه …

از یه طرف دیگه دوست اخموی بهنام پاش به خونه شون باز میشه و باران اون رو چندین بار در حال سرک کشیدن به زیر زمین خونه و … دیده و به اون مشکوک میشه…تا اینکه مشخص میشه که …

داستان بسیار زیبا و جذابیه بهتون توصیه می کنم حتما بخونیدش.

 

***دانلود(Epub)

 

صفحه ی اول رمان:

نگاه خجالت زده ام رو انداختم پایین . دستش به سمت چونه ام اومد . آروم سرم و بالا آورد . لبخند روی لباش نشسته بود . قلبم و به تپش انداخت . محو چشمای آبی رنگش شده بودم . دسته ای از موهای روشنش روی پیشونیش ریخته بود . چشماش همراه با لباش میخندید . دست راستم و گرفت و بالا آورد تو فاصله ی کمی از صورتش نگه داشت . داشتم از خوشی سکته میکردم . میخواست دستم و ببوسه . وای خدای من . . . اما نه . . . لبهاش تکون خورد . انگار چیزی میگفت . صداش از یه جای دور میومد . نگاهم روی لباش مونده بود .
– باران . . . باران . . .
صدا نزدیک و نزدیک تر و تصویرش محو و محو تر میشد . تا جایی که انگار یهو به یه دنیای دیگه پرتاب شدم . چهره ی عصبانی مامان و مقابلم دیدم . وای مامان اینجا چیکار میکنه ؟ نکنه پسره رو دیده شاکی شده ؟! نگاهم و چرخوندم تو اتاق کوچیک خودم بودم . خبری از رستوران نبود . پر افسوس آهی کشیدم و نگاهم و به رمانی که باز روی پام افتاده بود انداختم . این بار صدای فریاد مامان بود که باعث شد از جام بپرم . . .
– باران . . . ذلیل مرده چرا جوابم و نمیدی ؟
کتاب از روی پام سُر خورد و افتاد . سرم و بالا گرفتم و با وحشت گفتم :
– مامان چی شده ؟
دستش و به کمرش زد و عصبانی غرید :
– تازه میگی چی شده ؟ دو ساعته دارم صدات میکنم . الهی بی باران بشم ! باز رفتی تو عالم هپروت ؟ انگار نه انگار که یکی دیگه هم تو این خونه زندست .
من که هنوز تو خواب و خیال پسر رویاهام بودم غمگین گفتم :
– خیلی حیف بود . . . کاش نمیرفت . . .
مامان شاکی تر از قبل گفت :
– حیف منم که جوونیم و گذاشتم پای بابات که هیچی نداشت و هنوزم نداره . حالا هم گیر یه بچه ی خُل و خیالاتی افتادم .
بعد با لحن توبیخ کننده ادامه داد :
– پاشو ناهار یه چیزی بذار .
بدون حرف از جا بلند شدم . هنوز درست نمیفهمیدم مامان چی میگه . تو فکر و خیال خودم بودم . رمان به دست به سمت آشپزخونه رفتم . یه بسته گوشت از تو سردخونه ی یخچال در آوردم و گذاشتم یخش باز بشه . مامان هم همینطور که زیر لب غر غر میکرد روی زمین کنار یه کُپه سبزی که امروز خریده بود نشست و مشغول پاک کردن شد . در همون حال حرف میزد :
– هی گفتم پسر علی آقا رو رد نکن . اگه جواب مثبت میدادی الان سر خونه زندگیت بودی . خانوم خونه ی خودت بودی .
سرش و چند بار به چپ و راست تکون داد و پر افسوس گفت :
– هی هی هی هی هی . . . پسر به اون خوبی . . . آدم حَظ میکرد میدیدش . نمیدونم چی تو این دختر خیالاتی من دیده بود که انقدر اصرار میکرد .

 

تاکنون یک نظر ثبت شده است.

  1. رمان فرستاده عالیهههههه

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه


کپی برداری از مطالب آن، تنها با ذکرلينكمنبع مجاز می باشد. مسئولیت محتوای کتابها به عهده نگارنده بوده و مجله سه تيا هیچ مسئولیتی را در این خصوص نمی پذیرد - طراحی شده توسط پارس تمز-انتشار توسط تولز کمپ