تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را. (حضرت علی علیه‌السلام)
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
خانه » بخش دانلود » دانلودرمان رسوب نوشته SunDaughterfi کاربر .به قلم خورشید .ر

دانلودرمان رسوب نوشته SunDaughterfi کاربر .به قلم خورشید .ر

www.3tia.ir-97584

عنوان کتاب: رسوب
نویسنده:خورشید.ر
تعداد صفحات پی دی اف: ۵۹۱
تعداد صفحات جاوا: ۲۸۱۹
منبع: انجمن سایت نودهشتیا کاربر SunDaughterfi –پاتوق رمان

خلاصه: دختری از جنس دختران ۲۱ ساله … در آروزهای ۲۱ سالگی!
در عمق جوانی ، پر از رویاهای تهی !
دختری همرنگ من … تو … و دیگران!
درفراز زندگی و فرود روزمرگی… در چنگ خاموش عشق یا هوس؟
شاید در عمق حسرت ! اسیر در چاک دهان ها ، بی فرهنگی ها !
در لفافه ی کلمات ، سفسطه ها … فلسفه ها … علت ها… معلول ها … رسم ها!
در شکست پوچ خاطرات !
در مرز فرو دست سنت ها …طبقات … هوای نا ابد حرفها ، قول ها … در شمارش حضور و اولویت ها… اول بودن ها … دوم شدن ها …!
سراب نمیشود… تمام نمیشود … فقط رسوب میشود !

 

 

لینک دانلود حذف شده است 

 

قسمتی از ابتدا رمان

فصل اول:
در را با لگد بست و خودش را به داخل خانه پرت کرد.
از لابه لای جعبه های بسته بندی شده ی وسایل خانه ، سعی کرد خودش را عبور دهد.
با دیدن هانا که به قیافه ی داغ کرده اش زل زده بود و خیلی خونسرد شیشه ی محتوی لاک را روی زانویش گذاشته بود و با برسش روی ناخنش رنگ میکشید، انگشت اشاره اش را تهدید آمیز بالا برد و داد زد: حرف زدی نزدی!
هانا با اخم رویش را از او گرفت و مشغول لاک زدن ناخن هایش شد.
مقنعه اش را با شدت از سرش کشید، تل و بامتلش با هم از موهایش کنده شدند. به اشپزخانه رفت در اثر برخورد پنجه ی پایش به کارتون های محتوی ظرف که صدای جیغشان از ضربه بلند شده بود ، پوف کلافه ای کشید. لحظه ای ایستاد تا افکارش را منظم کند .
اما از این لحظه چیزی عایدش نشد جز اینکه سعی کند بی توجه به ضرب آهنگی باشد که در مغز سرش فریاد میکرد : چرا خفه شدی؟ چرا جوابشو ندادی؟ چرا سکوت کردی…؟ !
شات آپی نثار خودش کرد وبطری اب را از یخچال بیرون کشید. مقنعه اش دور گردن خیس از عرقش نقش شالگردن ،ایفا میکرد.
در بطری را روی پیشخوان اپن پرت کرد و یک نفس سرکشید . از دور و بر دهنش آب میچیکید.
با غرغربه کارخانه ی رژ لبی که اثرش دور دهنه ی بطری بود، بطری را بدون درپوش در یخچال گذاشت و از اشپزخونه بیرون رفت.
خانه هم درست مثل ذهنش شلوغ و درهم ریخته بود!
در اتاق را با شدت باز کرد . با دیدن جعبه های خالی آه از نهادش بلند شد.
فکر اینکه باید یک وقتی را خالی کند تا بساطش را داخل جعبه بچیند و اساس به درد نخورش را جدا کند و بسته بندی کند و خیلی چیزهای دیگر … رسما نفس خسته ای کشید و با ناله به تختش خیره شد.
تختی که پر بود از لباس و مانتو و مقنعه ؛ نفس خسته ای کشید. به خاطر چه کسی این همه ریخت و پاش به ریخت وپاش های دیگر اضافه کرده بود؟! نه واقعا چه کسی؟!!!
با نوک انگشت موهایش را از روی بینی اش کنار زد و با غرو لند زیر لب گفت: یه تیکه قبر تو این خونه پیدا نمیشد ادم سرشو بذاره بمیره!
دگمه های پرسی مانتویش را با شدت باز کرد، حس مردان آهنینی که وسط چهار راه ها زنجیرپاره میکنند داشت!
شاید موقع بستن دگمه ها به علت تعددشان به جد و آباد طراحش فحش میداد اما موقع باز کردنش حداقل راحت بود.
دگمه ی جینش را هم باز کرد.
با نیم تنه ی سرخابی دو بنده ای که پشت گردن گره میخورد روی لباس هایی که جای جای تختش را گرفته بودند، ولو شد!
جلوی دریچه ی مستقیم کولر ، روی تختی که رو به رویش میز کامپیوتر بود ، روی یک مشت لباس … به درک که چروک میشدن! خشک شویی هم بالاخره باید خرج زندگی در میاورد!!!
دگمه های لباسایی که زیرش بودند درتنش فرو میرفتند ، بخصوص چوب لباسی های فلزی که به تشک خوش خوابش سفتی نافرمی داده بود. زیر تنش کاملا در ناتقارنی به سر میبرد.
با حرص نیم خیز شد و با پا تمام لباس ها را روی فرش و روی جعبه ها پرت کرد!
طاق باز خوابید.
زانویش را بالا کشید. پای راستش را روی زانو گذاشت ، جورابش را کند و این کار را درمورد پای دیگرش تکرار کرد! جوراب ها را هرکدام به یک سمت پرت کرد.
باز یادش رفت آنها را گوله کند و زیر تختش یا حداقل در یک جای مشخصی در این اشفته بازار بگذارد تا گم و گور نشود و صبح در به در یک لنگه جوراب نباشد!
بهرحال میدانست که فردا صبح قرار است طبق معمول همیشه در به در دنبال جوراب باشد و آخرش هم منت هانا را بکشد تا یک جفت جوراب شسته به او بدهد.
با یک به جهنم سعی کرد خودش را آرام کند!
مغزش داشت منفجر میشد. ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت .
چرا سکوت کرده بود؟ چرا از خودش ضعف نشان داده بود؟ چرا اجازه داد هرچه دلش میخواهد بگوید و او تنها یک شنونده ی احمق و لال باشد؟ چرا خفه خون گرفته بود؟ چرا؟؟؟
آن ادم ارزش این را داشت که ریمل برژوآیش را که صبح با سنجاق قفلی مژه هایش را از هم باز میکرد را خراب کند؟؟؟
چرا چیزی نگفت؟ چرا یکی از آن جوابهای دندان شکنش را از آستین بیرون نیاورد و تحویلش نداد؟ چرا اجازه داد هرچه از دهنش می رسد به او بگوید و او خاموش فقط نگاه بشقاب دست نخورده اش کند؟
آنقدر در مغزش این چراها وول خوردند که نفهمید کی خوابید

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه


کپی برداری از مطالب آن، تنها با ذکرلينكمنبع مجاز می باشد. مسئولیت محتوای کتابها به عهده نگارنده بوده و مجله سه تيا هیچ مسئولیتی را در این خصوص نمی پذیرد - طراحی شده توسط پارس تمز-انتشار توسط تولز کمپ